شمارهٔ ۵۰
پرده بردار ز رخ ای بت خورشید جبیندیده تر، لب خشک و دل مجروحم بین
بر بناگوش تو آن خط بود از نیلی خامچشم زخمی است چنان...قضا ساخت چنین
می رود بهر شکار دل صاحب نظرانمست برخاسته باز آن بت خرگاه نشین
ظاهرا مهر سلیمانت که پنهان شده بودآن دهان خاتم و لعل تو درو هست نگین
ناوک غمزه به ابروی کمان پیوستهدر شب و روز برای دل زاهد به کمین
دوش افتاد هزاران دل شیدا به رهتزان سبب پای تو امروز نیاید به زمین
صوفی دل شده را بار دگر روزی باددیدن طلعت آن ماه، بگویید آمین