شمارهٔ ۴۹
خاک......نیست در سر من
مرا......یارست در برابر من
ز عشق...... چه ضرورست ای برادر من
نهان چگونه کنم...چون لب خشک است و دیده تر من
نثار خاک قدمهای این...به هیچ جا نرسد تحفه محقر من
جفای چرخ و فراق ترا و جور رقیبدرین زمان چه کند این دل صنوبر من
چو غیر عشق ندارد درین جهان صوفیاگر تو صاحب دردی ببین به دفتر من