گنج

شمارهٔ ۴۸

۷ بیت
خطی که گشته به گرد جمال یار عیان«و ان یکاد» بود از برای چشم بدان
رخش چو آتش و بر وی سپند دانه خالبرای چشم بدست این زمان، همین و همان
ز چشم و ابروی او زاهدا مشو ایمنز ترک مست که دارد به خویشش تیر و کمان
مگر ز قامت او شمع، دوش لافی زدکه در مشافهه او را بریده اند زبان
تو زاهدا ز می ناب رخ متاب و ببیننوشته سر می این دم به برگ تاک رزان
کجاست مغبچه می فروش این ساعتکه هست در کف او درد و غصه را درمان
اگر چه صوفی بیچاره پیر شد اماهنوز در سر او آرزوی تست جوان