گنج

شمارهٔ ۴۴

۹ بیت
عید صیام آمد، موسم نوبهار هموصل نگار باید و باده خوشگوار هم
یار سپاه غمزه را چون به در آرد از حجابلشکر صد پیاده را بشکند و سوار هم
چشم تو کشت خلق را، رحم کن ای نگار منورچه وفا نمی کنی ظلم روا مدار هم
روز شمار بندگان دلبر شوخ دیده اماز کرم این شکسته را بنده خود شمار هم
زلف و رخ تو برد وه در شب و روز ای صنمخواب ز دیده من و از دل و جان قرار هم
نالم از آن که این زمان هست من شکسته راسینه جراحت از غم و دیده اشکبار هم
ای دل اگر تو عاقلی رغم همه منازعانباده به چنگ آور و ساقی گلعذار هم
غیر خیال او مرا نیست به کنج صومعهدر سر و کار عشق شد حاصل کار و بار هم
صوفی مستمند را آمده پیش، چون کندپیری و عشق و مفلسی محنت روزگار هم