شمارهٔ ۴۵
دارم دلی شکسته و جان فگار همدر سر خیال باده و سودای یار هم
از وی جدا فکند مرا چرخ دون نوازچون او نساخت آه به من روزگار هم
خواهی چو یار را، به جفای رقیب سازبا وصل گل خوش است جفاهای خار هم
ما را ز دار بیم چرا می کند حسودگر پای دارد او چه غم از پای دار هم
افلاس و عاشقی و جفای زمانه بازافزود این همه به جفای نگار هم
عشق تو سرنوشت قضا بود این قدرتقدیر کرده بود مرا کردگار هم
صوفی به صد زبان غم خود گر بیان کندحقا یکی نگفته بود از هزار هم