گنج

شمارهٔ ۴۳

۷ بیت
گل جمال تو خواهم بهار را چه کنمبه پیش زلف تو من سبزه زار را چه کنم
اگر نهان کنم از خلق عشق آن مه رافغان و آه دل بیقرار را چه کنم
چمن اگر چو نگارست تازه و خرمچو ساعد تو نبینم نگار را چه کنم
مرا که سیب زنخدان یار می بایدبه صحن باغ تماشای نار را چه کنم
اگر روم ز دیارش من این زمان، تا صبحازین دیار روم درد یار را چه کنم
شدست دیده مرا در غم تو چون جیحونبیا بگوی لب جویبار را چه کنم
رقیب را نتوان دید بی رخش صوفیچو رفت گل ز چمن زخم خار را چه کنم