گنج

شمارهٔ ۴۲

۷ بیت
وقت آن شد که اقامت به خرابات برمچند در مدسه بی فایده اوقات برم
عمر بی صحبت رندان خرابات گذشتباقی عمر به آنجا به مکافات برم
می کند آن عنب آینه دل، صافیخواهم این زنگ غم از طلعت مرآت برم
خود فروشی است کرامات بگو زاهد رامن چرا رنج دل از بهر کرامات برم
زلف آن شاه پسر فتنه دور قمرستزان شر و شور امان سوی خرابات برم
طاق محراب دو ابروی تو کو در شب زلفتا دل غمزده خود به مناجات برم
هر کسی روز جزا فخر کند از عملیمن چو صوفی غم او را به مباهات برم