گنج

شمارهٔ ۴۱

۷ بیت
چشمه آب حیات است دهان یارماز لب چون شکرش کام طمع می دارم
در همه کون و مکان غیر تو دلدارم نیستجان کنم در سر و سودای تو در دل دارم
چه روم سوی گلستان و چمن را چه کنمبی تو در دیده خونبار بود گل خارم
به چمن در نظر گل منشین بی پردهکه ترا در نظر غیر رواکی دارم
عاشق زارم و جز دیدن او ای واعظبه نصیحت که کنی، باد هوا پندارم
مست این کار مرا قسمت روز ازلیگر ترا دیده بیناست مکن انکارم
همچو صوفی سر و دستار به می بفروشمجرعه ای باده به این حیله مگر دست آرم