شمارهٔ ۴
جستم بسی و سعی نمودم، به هیچ بابیاری نیافتم به جهان بهتر از کتاب
غیر از صراحی می صافی و روی خوبگر خسرو زمانه بود زو کن اجتناب
آمد خیال دوست مرا دوش در نظرچون من که دید در همه دنیا شب آفتاب
در دل نشسته مهر رخ او به جای جانآری، چو جای گنج بود منزل خراب
هجران آن نگار عذابی است بس الیمبا دیدن رقیب عذابی است بر عذاب
در دور چشم مست و لب می فروش اوزهاد شهر روزه گشادند از شراب
در چنگ غم بساز تو امروز صوفیااز حد گذشت ناله ز آه تو چون رباب