گنج

شمارهٔ ۳۹

۷ بیت
آن پری دور از من و من در غمش دیوانه‌امآشنای اویم و از خویشتن بیگانه‌ام
چون سگ دیوانه بر در مانده‌ام حیران و زارنیستم قابل از آن، ره نیست در کاشانه‌ام
داد جام باده‌ام دل گشت فانی زین طربمی‌رود جان از بدن، برگشت چون پیمانه‌ام
ساقی از آب عنب دیگر مرا معذور دارزان که من مست دو چشم شوخ آن جانانه‌ام
همنشینی دل نمی‌خواهد مرا با هیچ کسبا خیال روی او تا در جهان همخانه‌ام
هرگز آبادان مبادا سینه من تا به حشرهست چون گنج غم او در دل ویرانه‌ام
خلق می‌گویند صوفی در غمش دیوانه شدای مسلمانان بلی، دیوانه‌ام! دیوانه‌ام!