گنج

شمارهٔ ۳۸

۷ بیت
گر بود با من به صلح و گر به جنگرو نگرداند دل از وی هیچ ... نگ
بعد ازین ناموس را یکسان کنمراست ناید عشق چون با نام و ننگ
زاهدا دست از من مسکین بشوطشت من افتاد از بام این درنگ
با لب او قند دعوی می کندکله او را فرو کوبی به سنگ
بر سر بازار خندان می گذشتشکر آمد از دهان او به تنگ
ای دل اکنون حاضر آن غمزه باشکز سپر بیرون شود تیر خدنگ
دیده صوفی چو گردد خاک راهلآله روید از گل او زرد رنگ