شمارهٔ ۳۷
ای رخت مایه عیش و طرب اهل نشاطدر دل من غم و اندوه تو خوشتر ز شماط
پیش اسب تو نهادم رخ و ای شاه هنوزمی کشم بار فراق تو چو فیلان به بساط
گشته آویخته در بند قبایش دل منمگر از رشته جان دوخته آن را خیاط
دل به دنیا منه و باده خور و شاد بزیزان که عاقل به سفر می ننهد دل به رباط
چه روم سوی گلستان به تماشا، چو مرانیست از دولت غمهای تو پروای نشاط
داغ سودای تو بر سینه چو آیم فردابا همه جرم و گنه بگذرم آسان زصراط
ساخت صوفی به سرکوی ملامت منزلکرد چون شهر دلش را سبب عشق احاط