شمارهٔ ۳۴
سحر به میکده یارب چه بانگ بود و خروشکه نی به چنگ کسی بود و خنب می در جوش
مغنیان همه سرمست و مطربان رقاصرسیده تا به ثریا صدای نوشانوش
نشسته پیر خرابات مست لایعقلصراحی می حمرا گرفته در آغوش
بگفتمش که صبوح است و وقت استغفاربه خنده گفت که گر عاقلی برو خاموش
چو نیست عاقبت کار هیچ کس معلومچه طیلسان تو و چه سبوی باده بدوش
ترا که عاقبت کار خاک باید شدغم جهان چه خوری باده مروق نوش
به رهن باده کن امروز خرقه را صوفیمرقع ار چه نباشد برو خطا می پوش