شمارهٔ ۳۱
ساقیا عید صیام آمد و هنگام بهاربه علی رغم صراحی شکنان باده بیار
از سر کوی تو هرگز نروم سوی چمنبی جمال تو بود در نظر من گل خار
عمر چون باد وزان است و فلک حادثه زایچون دمی خوش گذرد با تو غنیمت می دار
حالیا این دو سه دم را تو بیا خوش گذرانچون نداری خبر از خاتمت و اول کار
آن که بودست دلا، پیر خرابات کجاستدست در دامن آن اهل کرم زن زنهار
غم دنیا چه خوری باده خور و شاد بزییک نصیحت بشنو عمر نباشد چو دوبار
صوفی از صحبت ناجنس برو رنجه مباشمثلی هست که از مار چه زاید جز مار