گنج

شمارهٔ ۳۰

۸ بیت
خواهم نظری در رخ خوب تو دگر باراز عمر چو سیری نبود ای بت عیار
چشم تو به هم برزده حال دل ما رادانم که چنینها نکند مردم هشیار
گل خار شده باز و چمن گشته معطرکاکل زده ای شانه مگر دوش به گلزار
بر عارض آن ماه خط سبز عیان شدای دل حذر از عین بلاکن به شب تار
در مذهب رندان می پنهان دو گناه استبا ناله نی باده خور و عود به چنگ آر
شب پرتو روی تو مرا در نظر آمداز نور بلی بهره برد دیده دیدار
آن غمزه شد از کشتن عشاق پشیمانآری چو انابت بود اندر دل بیمار
صوفی به حذر باش که گفتند ازین پیشخواهی که به کس دل ندهی دیده نگه دار