شمارهٔ ۲۸
هر شب من و غمهای تو و روی به دیوارجز شمع نسوزد دل کس بر من افگار
در عشق جفا و ستم و جور رقیباناین هر سه بلا را بکشم آه به ناچار
در کوی سلامت شرف عشق مجاب استترک سر و دستار کن و باده به دست آر
غمهای تو این نوع که آورد به من روجان در سرو کار تو کنم عاقبت کار
شوری است به دور قمر و فتنه عالمبد عارض زیبای تو آن زلف سیه کار
پابوس توام دست دهد عاقبت الامرگر بخت شود بر من بیچاره مددگار
صوفی چه کنی ناله شبها ز فراقشبختت چو به خواب است چه از دیده بیدار