شمارهٔ ۲۷
ساقیا عید صیام آمد و نوروز رسیدسبزه از هر طرفی چون خط معشوق دمید
می کند بلبل شوریده حکایت به چمنانتظاری که به وصل گل سیراب کشید
کی گشاید به چمن از طربی عید دلشهمچو من هر که بود از رخ دلدار بعید
گو غنیمت شمر امروز که بس ارزان استهر که سودای بتی را به دو عالم بخرید
اشک من در هوس خاک کف پای حبیبسالها رفت در آن کوی و به گردش نرسید
روح را گشت میسر شرف پابوسشدل اگر دولت وصل تو به جان می طلبید
در ره عشق تو صوفی شده سرگردان آهنیست این بادیه را هیچ کرانی چو بدید