شمارهٔ ۲۵
خرم آن روز که دیدار توام روزی بودوصل جان بخش توام دولت پیروزی بود
قصد جان داری و در سینه فکندی آتشبا من اینها ز تو از غایت دلسوزی بود
غمزه بر کشتن عشاق چه تعلیم کنینیک استاست چه حاجت به بدآموزی بود
گفتمش ریخته شد خون رقیب تو به خاکگفت احسنت مرا زان که بسی موزی بود
گرچه شد عاشق و رسوای جهان عیب مکنچه کند صوفی درویش چو این روزی بود