گنج

شمارهٔ ۲۳

۸ بیت
دل برد از من آن پسر پیرهن کبودگر جان نرفت در پی او، آن دگر که بود
رفت آن نگار و گریه فزون است هر زمانچون رفت عمر، اشک ندامت بگو چه سود
هر جا سرود عشق تو گویند عاشقاناز چشمه سار دیده من می رود درود
در سینه جای کرد چو جان در بدن مقیمهر ناوکی که بر دل مجروح من گشود
عاشق به جور بر نتوانست داشت دلهر چند خویش را به جفای تو آزمود
آیینه دلم شده از زنگ غم سیاهجز باده کی توان ز دل آن زنگ را زدود
آن دم به عشق دست در آغوش داشتمکادم هنوز در عدم آباد خفته بود
در چنگ غم فتاده، چه سازد، عجیب نیستصوفی مستمند بنالد اگر چو عود