شمارهٔ ۲۲
آن کس که روز را به فراق تو شب کندگر در غم تو زنده بماند عجب کند
از تف و تاب عشق دل من به جان رسیدراحت کجا بود بدنی را که تب کند
زاهد اگر به خواب ببیند لب ترادر کنج صومعه، می حمرا طلب کند
عیشی که عاشقان به غمش در جهان کنندخسرو کجا به مجلس خود آن طرب کند
دوشینه هر که لاف زد از تار زلف اوزآنش به گوشمال، مغنی ادب کند
از شوق چشم مست تو کان عین فتنه استشیخ زمانه میل به آب عنب کند
صوفی مستمند ز سودای لعل یارعناب را ببوسد و میل رطب کند