گنج

شمارهٔ ۲۱

۷ بیت
روز ازل که طینت آدم سرشته اندبر صفحه دلم غم او را نوشته اند
عاشق شدی، هرآینه باید جفا کشیدبر می دهد بلی به زمین هر چه کشته اند
ای زاهدان چو منع من از عشق می کنیدمن چون کنم که در گل من این سرشته اند
عشق از برای زینت انسان پدید شدمحروم ازین شرف به یقین دان، فرشته اند
آنها رسیده اند به مقصود کین زماندامان غم گرفته و خود را بهشته اند
خون شد دلم در آتش سودایش و هنوزتا بر سرم چهار ز غم او نوشته اند
در جامه دید چون تن صوفی نگار گفتباریکتر ازین نخ دیگر نرشته اند