گنج

شمارهٔ ۱۹

۷ بیت
روی تو آتش است و برو خال چون سپندزآن رو، ز چشم بد نرسد مر ترا گزند
دیگر نبات را به جهان قیمتی نماندزآن دم که کرد حقه لعل تو نیمخند
چون نیشکر ز قد تو لاف دروغ زدقناد در دکانش از آن ساخت بند بند
در حقه های زلف تو دل ماند مبتلاآهو کجا رود چو در افتاد در کمند
ای زاهدان چه منع من از عشق می کنیدبادست چون نصیحت مجنون مستمند
ما عاشقیم و هر دو جهان زیر پای ماستآری به یمن دولت عشقیم سربلند
تلخ است صبر بر دل صوفی ولی چه باکبیمار را چو داروی تلخ است سودمند