شمارهٔ ۱۸
آن زلف سیه که دلربا شددر عشق بلای جان ما شد
در سایه سرو ایستادهبینند که سرو چون دو تا شد
از شادی دهر گشته آزادتا دل به غم تو مبتلا شد
عاشق چه رود به کعبه امروزدر کوی تو مرو را صفا شد
بیگانه شود ز خویش ای دوستبا درد تو هر که آشنا شد
از شوق دو ابرویت به محرابعمرم همه صرف در دعا شد
صوفی به امید آن که روزیدر کوی تو ره برد گدا شد