گنج

شمارهٔ ۱۷

۹ بیت
ایا حکیم مسیحا دم ستوده خصالعوارضات ز تشخیص تو بپرهیزد
به هر مریض که چشم عنایت تو فتددرین زمانه یقین دان نصیحت آمیزد
مراست یک مرضی واقع این زمان به بدنکه از تردد او دیده خون همی ریزد
مثانه سرد و ازین غم جگر مرا شده گرمکه هیچ مرغ بدن شهوتی نه انگیزد
تکبری به دماغش چنان شدست پدیدکه گر سلام کند فرج، بر نمی خیزد
مثال خسته یکساله سر نهاده به جایچو...بنده همین آب دیده می ریزد
به حیله جانب خلوت سراش چون ببرممثال خر فکند سر به پیش و بستیزد
چو بخت کرد فراموش یار ازین جهتمدل شکسته بگوئید با که آمیزد
ایا حکیم ز لطف و کرم دوایی کنوگر نه صوفی مسکین ز شهر بگریزد