شمارهٔ ۱۵
آن که از مشک به رخساره نشانی داردقامتی دلکش و باریک میانی دارد
چشم و ابروی تو و غمزه خونریز به همترک مستی است به خود تیر و کمانی دارد
سر به گوش تو اگر زلف در آورد مرنجهندوی تست مگر راز نهانی دارد
ای خیال رخ دلدار به چشمم بنشینزان که هم سبزه و هم آب روانی دارد
خاک پای سگ کویت نفروشد به دو کونچه کند این دل درویش همانی دارد
ناله بلبل از آن است که او می داندکه گل اندر عقب خویش خزانی دارد
پیر شد صوفی سودازده در فرقت یارلیک اندر سر خود عشق جوانی دارد