گنج

شمارهٔ ۱۱

۷ بیت
ای تو چون زلف چرایی، به من شیدا کجراست گویم منشین بهر خدا با ما کج
آمده زلف به دزدیدن آن سیب ذقنهندوست و چه عجب گر بود آن لالا کج
بر بساط ای شه خوبان به رخ زردم بینهمچو فرزین تو متاز ای بت من عمدا کج
سرو تعظیم تو هر روز به جا می آردبود او پیش قد دلکش تو بالا کج
گفت...من امروز رقیب و غلط استراست هرگز نشود در نظر بینا کج
گر کجی راست نیاید زخلایق اماخوش بود آن خم ابرو به رخ زیبا کج
آن پری چهره ندانم که چرا آخر کارباخت با صوفی دلسوخته شیدا کج