شمارهٔ ۱۰
بارها گفته امت واحد و اثنی و ثلاثکین جهان کهنه اساس است منه در وی اثاث
حدث جمله سگان است چو دنیا، این دمآب می کن طلب و دست بشو زین احداث
سور نوروز دمیدند، بده ساقی میآمد اموات ریاحین به در از هر اجداث
دو موافق به هم و شیشه میهای کهندر چمن خوش بود اثنا که چنین گشت ثلاث
با غم و درد بساز ای دل بیچاره منچون ترا آمده این ز آدم خاکی میراث
ببر از جور فلک جانب میخانه پناهمگرت باده حمرا برساند به غیاث
صوفیا حاصل دنیای دنی مرداریستچو خبیث است تو دل می ننهی بر اخباث