بخش ۹۹
تا مرا واله آن سرو روان ساخته اندمهر او را وطن اندر دل و جان ساخته اند
در جواب او
تا ز گندم به جهان گرده نان ساخته اندجای او را وطن اندر دل و جان ساخته اند
سر اسرار محبت که نهان در گیپاستدر رخ کله نگر نیک عیان ساخته اند
قد رناج بلائی است که در روی زمینظاهرا فتنه این خلق جهان ساخته اند
زلبیا خاتم حوران بهشتی است مگربه جهان بهر دل خلق روان ساخته اند
دعوتی هست دگر، قتلمه او را نام استدل مجروح مرا مرهم از آن ساخته اند
دل مسکین مرا بر رخ جانپرور نانچه کنم آه که این دم نگران ساخته اند
همه کس را نشود دولت بریان روزیهمچو صوفی ستم دیده به نان ساخته اند