بخش ۹۷
تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کارراستی باید، نه بازی صرف کردم روزگار
در جواب او
بهر بغرا در جهان هر کس نهد دیگی به باریارب این توفیق را گردان رفیق، ای کردگار
کی بود یارب که در دستم فتد بریانییتا من تنها بر آرم از دل و جانش دمار
تا که بریانهای فربه چون به چنگ افتد مرابهر کنگر ماس باشد در دل من خوار خوار
فی المثل در معده ام گر جا نماند یک نفسهمچنان با صحن بغرا دل بود امیدوار
بعد مرگم ای که خواهی داد حلوائی به کسهم به من ده این زمان اکنون که هستم در دیار
کارم از یک کاسه بغرا نمی گردد تمامباری از دفع ضرورت کمترینه دو تغار
چون ندارد صوفی مسکین به غیر اشتهامی گذارد این سخنها را به عالم یادگار