بخش ۹۲
آه از این درد که از عشق مرا در جان استاین چه سوزی است که در سینه مرا پنهان است
در جواب او
در دلم آتش جوع از هوس بریان استدل من در رخ جان پرور نان حیران است
مرهم درد دل من نبود جز کشکک«این چه دردی است که در سینه مرا پنهان است»
نیست بی یاد برنج و حبشی یک نفسمور بر آید به من دل شده صد تاوان است
هر که جان داد و دلی، بره بریان بخریدگو غنیمت شمر امروز که بس ارزان است
خسرو اطعمه ها گوشت بود در عالمباد پاینده در آفاق چو او سلطان است
دوش می برد یکی صحن برنجی ز غمشوه که امروز چو پالوده دلم لرزان است
بوی حلوای برنج و نخوداب آمد دوشصوفی امروز ازین واقعه سرگردان است