گنج

بخش ۸۵

۱ بیت
عاشقی دانی چه باشد، بی دل و جان زیستنجان به جانان دادن و بر بوی جانان زیستن
در جواب او
نیست امکان در جهان بی قلیه و نان زیستنزان که هست امر محال امروز بی جان زیستن
خسته جانی دارم از شوق کباب سنگ پختخوش بود بیمار را بر بوی درمان زیستن
در غم بریان ز نار جوع سوزم چون کبابای دل این ساعت به جانم، چند ازین سان زیستن
قرص گندم را منه بر سفره با نان جوینزان که دشوارست با کافر مسلمان زیستن
در فراق صحن حلوای برنج و نان گرمجان به لب آمد بلی تا چند بتوان زیستن
گرده میده مرا آید به دشواری به دستدر جهان بی نان گندم نیست آسان زیستن
بر سر خوان نعم صوفی مدام آسوده بادتا که انسان را بود از عمر امکان زیستن