بخش ۸۶
باز این دل غمدیده به دام تو در افتادبس مرغ همایون که به تیر نظر افتاد
در جواب او
بر نعمت بازار مرا چون نظر افتادمیل دل بیچاره به شیر و شکر افتاد
بریان چو بدیدم به کسی فاش نگفتمتا شد خبرم، در همه شهر این خبر افتاد
از مفلسیم دست به بریان نرسد زانمیل دل مسکین به کباب جگر افتاد
نان و عسل ای صاحب خوان رسم قدیم استچون است که این رسم به عهد تو بر افتاد
شاید که از آن خاک همه سرو برویداز سایه زناج که بر رهگذر افتاد
گرمی مکن ای کاسه کاچی که به عالمهر کس که در افتاد به ما زود بر افتاد
صوفی غزلت نیست چو بسحاق ولیکنبا رستم دستان نزند هر که بر افتاد