بخش ۸۴
بی روی تو صبوری، جانا نمی توان کردبسیار سعی کردیم اما نمی توان کرد
در جواب او
بی روی نان صبوری، حقا نمی توان کرد«بسیار سعی کردیم اما نمی توان کرد»
پیری کلیچه پز کرد بر منبری نصیحتکز آب غوره یاران حلوا نمی توان کرد
گفتم به جان خریدم نان تو، نانبا گفتبا ما بدین بضاعت سودا نمی توان کرد
در دیگ کله می خواند دوشینه این غزل راگیپا چو نیم پخت است سر وا نمی توان کرد
با زلبیا برابر ای گل کجا شوی توخود را به رنگ و بوئی زیبا نمی توان کرد
از سفره محقر عیب است زله بستندر پیش لوت خواران اینها نمی توان کرد
بر چهره مزعفر هستند عاشقان لیککس را مثال صوفی شیدا نمی توان کرد