گنج

بخش ۷۶

۱ بیت
ای عزیزان می ندانم تا چه آمد بر سرمکز فراق دوستان پیوسته با چشم ترم
در جواب او
نان و حلوا می رسد از سفره صاحب کرمدولت او کم مبادا تا قیامت از سرم
شاه بریان را نگر با دختر بکر برنجعزم حمام است و دارد عیش با آن محترم
رشته را گفتم چرا گشتی چو من زار و ضعیفدر تمنای عسل گفتا ضعیف و لاغرم
تا به بریان راحت جانهای مشتاقان بودآزمایش کن بر او گر تو نداری باورم
آن تنکهائی که بر خوان بود خادم پاره ساختنیست این پیراهن ناموس، گفتا می درم
سلق اندر پیش بریان به عجز اقرار کردگفت اگر دعوی کنم پیشت سزای خنجرم
کرد آهنگ برنج زرد صوفی گفت اورحم فرما بر پریشانی و روی چون زرم