گنج

بخش ۷۵

۱ بیت
تاج سیاه و زلف سیاه و رخ چو ماهنشو و نمای بدر ببین در شب سیاه
در جواب او
هر مقبلی که فکر نهاری کند پگاهآیا بود که بر من مسکین کند نگاه
ای کله دست گیر که وقت عنایت استکز جور اشتها به تو آورده ام پناه
آش تروش شب به چغندر نشسته بودآن تیره روزگار از آن گشت رو سیاه
هر کس به روز و شب نخورد دعوت بلیغعمر شریف کرده به بیحاصلی تباه
از اشتیاق ماهی بریان و سیر اوآه دل شکسته ز ماهی است تا به ماه
آن زحمتی که در غم بریان به من رسیدصحن برنج آمده امروز عذر خواه
صوفی محبت ازلی داشت با کبابهستند نان و آب به دعوی او گواه