بخش ۷۲
در سر زلف تو تنها نه دل شیدا رفتجان و سر نیز به هم در سر این سودا رفت
در جواب او
در پی صحنک کاچی، نه دل شیدا رفتجان سودا زده هم در سر این سودا رفت
دل سودا زده چون بوی مزعفر بشنیدپیش ازو روح، روان از پی خوردنها رفت
بهر پالوده که آیند به استقبالشدر میان دل و جان نیز بسی غوغا رفت
جستم اکرا قدحی، قلیه رنگین«لا» گفتوه چه گویم که چها بر دل از آن «لا، لا» رفت
هر که از نان و عسل معده خود سیر ندیددیده بینا به جهان آمد و نابینا رفت
اشتیاقی که مرا بود به حلوا و برنجاز سرم آن همه از دولت گندم وا رفت
سر به کونین فرو ناورد از عیش و نشاطهمچو صوفی شکم هر که پر از حلوا رفت