بخش ۷
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدمهر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
در جواب او
گر چون برنج پیر و چو نان ناتوان شدمهر گه که بوی قلیه شنیدم جوان شدم
پالوده داشتم هوس اکنون هزار شکر«بر منتهای همت خود کامران شدم .»
اسرارها که در دل گیپا نهاده انداز یمن کله بود که واقف از آن شدم
قصاب را ز شوق و تمنای قلیه بازگردن نهم برای...برآن شدم
عیبم مکن که بی سر و سامان و سوکواربی آفتاب طلعت جانبخش نان شدم
از شوق زلبیای عسل باز بنگریدجاروب کش به خانه حلواگران شدم
کاری به غیر لوت زدن نیست بابشانزان روی بنده معتقد صوفیان شدم