گنج

بخش ۶۷

۱ بیت
دلی که در رخ جان پرور تو شیدا نیستدرین جهان نتوان یافت زان که پیدا نیست
در جواب او
کدام دل که در او آرزوی بغرا نیستکدام سینه که در وی خود این تمنا نیست
چنان شدم زتمنای گوشت مستغرقکه از تفکرش این دم به خویش پروا نیست
مگر که قامت زناج سرو را ماندکه سرو هست ولیکن چنین دل آرا نیست
به خوان اطعمه گر صد هزار لوت آرندبه پیش خاطر من چون برنج و حلوا نیست
حلیم گرم به روز خنک بده طباخنمی دهی تو به سرما، ترا سر ما نیست
تو نان و ماس نگفتی که خوش بود به بهارغلط مگوی که هرگز چو شیر و خرما نیست
ز بعد سرکه و ططماج هیچ چیز دگربه نزد صوفی بیچاره چون منقا نیست