گنج

بخش ۶۲

۱ بیت
دوش در وقت سحر زلف تو آمد به خیالرفت مرغ دل من در قفس سینه و بال
در جواب او
بر رخ ماه کلیچه چو عیان شد خط و خالگرده سفره افلاک پذیرفت زوال
در نیاید به نظر طلعت حلوای برنجفتد ار صحنک چنگالیم اندر چنگال
خوش بود صحن برنجی که شد آلوده به قندگر بود بر زبرش مرغ کنون فارغ بال
ز هوای تنک میده و شوق نخودابمن به جان خدمت طباخ کنم چندین سال
آن زمانی که شود معده پر از نان و عسلخوش بود در نظر اهل دلان آب زلال
سیر گشتند چو یاران همه از مائده ایوه چه باشد که رسد خوان دگر از دنبال
آه این اطعمه ها را همه در دیگ هوسمی پزد صوفی سودا زده دایم به خیال