بخش ۵۶
تا دل به دام زلف سیاه تو مبتلاستجان رمیده بین که گرفتار صد بلاست
در جواب او
دل در کمند حلقه زنجیر زلبیاستجانم اسیر گرده نان است، آن کجاست
از خورده های قند چه گویم که این زماندر دیده های اشک فشانم چو توتیاست
ماقوت اگر شود من بیچاره را خوش استحلوای تر که مرهم دلهای ریش ماست
آشی که هست قلیه زنگی غلام اودانی و گرنه با تو بگویم که ماسواست
ای نان گرم از من مسکین سلام گویزناج را که آن قد و بالای او بلاست
از پیش مطبخی نروم جانب حکیمبیمار جوعم و نخوداب این زمان شفاست
سیری ز نان میده و پالوده عسلاکنون مگو به مذهب صوفی که این خطاست