بخش ۵۴
ای دل اگر از خویشتن امروز بمیریجاوید شوی زنده چو از من بپذیری
در جواب او
دارم هوس امروز بلونی خمیریجای است اگر در هوسش زار بمیری
گر صحن برنجی فتد امروز، به دستتزنهار بنوشی همه را بر سر سیری
باید که بود معده پر امروز، به هر حالچه نان جوین و چه خمیر و چه فطیری
بی دانه انگور نباشی تو به فصلشفخری نبود این دم، چو رسیدی به امیری
ای شوش جگر بند برو حاضر دل باشهر چند به خون...تو پرورده به شیری
می گفت کدک من به ام از کله به گیپاگفتش که مکن عیب کبیران چو صغیری
صوفی بشوی عاقبت از خوان نعم سیرزنهار مینداز دل این دم ز فقیری