بخش ۵۳
ای ز سودای لب لعل تو شور ی به نمکوز فروغ رخ تو تافته خورشید فلک
در جواب او
برد دل از من سودا زده گیپا و کدکگر چه با قلیه کباب است مرا حق نمک
به برنج و عسل و دنبه، برو آرد به همگر بود مال من بی سر و پا را، لک لک
ز تمنای کباب و هوس نان تنکبه سما می رسد این آه دل من ز سمک
زآن زمانی که شدم معتقد گرده ناننکند میل دلم جانب شمسی فلک
در دلم هیچ نیابند جز اندیشه گوشتبعد مرگم چو در آیند به خاک آن دو ملک
از شمیمی که ز حلوای تر آمد به مشامدر پیش روح، روان می رود این دم بی شک
صوفی بی سر و پا می نتواند بودنبی منقا که بود در بغلش چون کودک