بخش ۵۲
چه گونه عرضه کنم با تو داستان فراققلم مگر بدهد شرح از زبان فراق
در جواب او
فتاده در سر من تا هوای آش سماقبجز خیال وی این دم نمی پزم به وثاق
به غیر اطعمه چون در سرم خیالی نیستنصیب من «چه کنم»، این شدست در میثاق
هوس کند من بیچاره را، چه چاره کنمبرنج و روغن زرد این زمان چو اهل نفاق
تلاش پشت کنم روز دعوت سلطاناگر ز پهلوی من بگذرد هزار چماق
دل شکسته، ندارد هوای نان شعیرسخن درست بگویم مرا چو نیست نفاق
جمال کله بریان به شهر اگر نبودبرآید از دل بیچاره جان ز عین فراق
چو ذکر عیش بود نصف عیش صوفی رابه غیر اطعمه ننوشت اندر این اوراق