گنج

بخش ۴۷

۶ بیت
چند گاهی است که دل می کشدم سوی برنجلله الحمد که دیدم به جهان روی برنج
حبشی گشته دعاگوی مزعفر شب و روزآن سیه چرده بلی هست چو هندوی برنج
می زند بر من سودازده روغن چشمکچون به بازار نگاهی بکنم سوی برنج
بر سر سفره بدم همنفس آش حلیمکه پدیدار شد از دور هیاهوی برنج
گر دهد دست من بی سر و پا را این دمدو جهان را بکنم وقف به یک موی برنج
حاجت پیک اجل نیست که اندر مطبخجان دهد صوفی سودا زده از بوی برنج