بخش ۴۶
مرا که سینه هبا شد ز عین دلتنگیاثر نمی کند این دم در آن دل سنگی
در جواب او
دل مرا چو هوس کرد قلیه زنگیبرنج گشت پریشان زعین بی ننگی
خوش است صحنک حلوای تر به نیم شبانبه نان میده اگر آدمی بود بنگی
مگر که دختر ترکی است بکسمات این دمبرآمدست ز حمام با رخ رنگی
ز اشتیاق رخ جانفزای بریانیجگر کباب بنوشم ببین ز دلتنگی
چه خوش بود نخودابی که زعفران داردبه شرط آن که بود دیگ آن زمان سنگی
بساز مرغ مسما به دانه های برنجتو جان کجا بری اکنون مرا چو در چنگی
نمی کنی صفت قلیه این زمان صوفیچه واقع است مگر با پیاز در جنگی