بخش ۴۴ - و ایضا له
سحر به خاطرم آمد پلونی شیرهعجب عجب که ز شوقش کسی نمیمیره
خوش است کاسه گلریزه پر از قیمهولی به شرط که ترشی او بود تیره
شنوده ای تو به مثلش که بر درند به مشکدر آ به مطبخ و بنگر که سرکه و سیره
ببین به سله ای انگور مسکه و فخریکه در لطافت او عقل می شود خیره
همیشه صوفی بیچاره اشتها پاک استبه کار نیست مر او را گوارش زیره