بخش ۴۳
عیب رندان مکن این زاهد پاکیزه سرشتکه گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
در جواب او
مطبخی باز مگر طینت ماهیچه سرشتکه شد از نکهت قیمه همه عالم چو بهشت
می رسد سرکه به بغرا و به کاچی دوشاب«هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت»
گرده میده مکن جمع تو با نان شعیرزان که حیف است زخوبی که بود همدم زشت
خشت حلوای شکر از دل من می نرودچون بچینند به روی من سودا زده خشت
گفت خوش کوزه دوشاب به شیرین کاریدست دوشاب بزک بر سر من تا چه نوشت
نه من اندر پی نانم به جهان سرگردان«پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت»
صوفی از میکده گر فهم کند بوی کباباز در کعبه رود دست فشان سوی کنشت