گنج

بخش ۴۱

۱ بیت
مهر جمال یار که چون روح در تن استمنت خدای را که نهان در دل من است
در جواب او
امروز روز کاچی و دوشاب و روغن استمرغان برف را چو به دنیا نشیمن است
گر جوز مغز سوده بود روی باش اوبی شک بدان که مرهم جان و دل من است
ای مطبخی مدار تو دوشاب ازو دریغکاین آب دار چون جسد، آن روح این تن است
تخم گیاه چون نکند در میان اوهر مطبخی که پخت یقین دان که دشمن است
همکاسه را چو رغبت کامل نیافتمبی دولتی اوست ولی دولت من است
هر کس نخواهد و نکند فکر کاچی ایمردش مخوان که در دل مردان کم از زن است
صوفی به غیر لوت زدن هیچدان بودآری نصیب او ز ازل باز این فن است