گنج

بخش ۴۰

۱ بیت
رسید فصل بهار و جهان گلستان شدگریست ابر بهاری و باغ خندان شد
در جواب او
کسی که معده او پر ز نان و بریان شداگر کیمنه گدائی بود، که سلطان شد
ز گریه ها که همی کرد دوش بریانیعلی الصباح به رغمش برنج خندان شد
بشوی دست و پس آن گه طواف مطبخ کنکه بی طهارت ظاهر، به کعبه نتوان شد
ببرد ه است به دزدی دلم چو بریانیاز آن بدار، چو دزدان گهی به زندان شد
ز قعر صحن برآورده مرغ بریان سربه روی سفره و در نان میده حیران شد
برنج را چو ز روغن رسید مالشهاعجب مدار که آشفته و پریشان شد
دل شکسته صوفی مثال پالودهز شوق صحنک فرنی قند لرزان شد