بخش ۳۶
خاطرت هست چو برگ گل نسرین نازکنکشم آه و شد اندر دل من جور تو لک
در جواب او
نان که چون خاطر یارست درین سفره تنکای عزیزان گرانمایه بنوشید سبک
گوشت را زود بدرید چو دل از دشمنچو تنی خسته بدخواه کنیدش جک جک
شوربا را که بود گرم چو دلهای محبهمچو دیدار رقیبانش مسازید خنک
صحن پالوده که لرزان چو دل من باشدهست شیرین چو لب لعل نگار چابک
لشکر اطعمه چون صف بکشد در میدانمی زن از هر طرفش همچو سوار چابک
دایم از بیم که نان کم نشود در سفرهمی کند این دل سودازده من تک تک
بر سر سفره چو همکاسه شوی با صوفیبس که از کینه اشکم تو بگریی جک جک